تبليغاتX
هم سطر ، هم سپید وبلاگ


هم سطر ، هم سپید

باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد

جدای از حرف و حدیث ها، تبریک.

فرهادی: مردم من واقعا مردمی صلح جو هستند.

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 11:11 توسط خاطره| |

دیروز 8 دی ماه 1390 خورشیدی در حدود ساعت 1و 30 دقیقه ظهر آخرین جلسه دوران دانشجویی کارشناسی تمام شد.

تمام شد ....

بوی رفتنش هنوز بلند نشده اما وقتی ترم بعد شروع شود و من شروع نشوم بویش بلند می شود.

دلم حتما برای به زور از خواب بلند شدن ها و خمیازه کشیدن ها، دیر کردن ها، استادها، خنده ها و شوخی های با ربط و بی ربط دوستان، شوق شنیدن خبر نیامدن استاد به هر قیمتی شده، پیجاندن ها، غذای پر حکایت دانشگاه، حجم انبوه پروژه ها و تحقیق های انجام نشده ی آخر ترم، انتظار اضطراب آور آمدن نمره ها و هزاران چیز دیگر که تعریف نشدنی اند، تنگ می شود.

دلم حتما تنگ می شود.

 

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 11:52 توسط خاطره| |

 

شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر، آخرین روز پاییز تا طلوع آفتاب در اول ماه دی نخستین روز زمستان اطلاق می‌شود.

این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی(  دی در دین زرتشتی به معنی دادار و آفریننده)  می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.

تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و (مهر) یا خورشید برگزار می‌شد.

جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شود. متل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، این میوه‌ها که اغلب دانه‌های زیادی دارند، نوعی جادوی سرایتی محسوب می‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت‌خیزی و پردانه بودن آنها، خودشان را نیز مانند آنها برکت‌آور می‌کنند و نیروی باروری را در خویش افزایش می‌دهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشید در شب به‌شمار می‌روند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

 یلداتون بلند و قشنگ و صمیمی. بی خیال غصه و دنیا، این یه شبو خوش باشید.

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:48 توسط خاطره| |

زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟
 
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 11:27 توسط خاطره| |

بی خیال عشق!
می خواهم
لای موهای طلائی ت بمیرم.


نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 19:35 توسط خاطره| |

 

کی بود که چوانگ تسه را می خواندم:" درختی صد ساله بینگار. از آن شاخه ای می برند. با تکه ای از این شاخه، ظرفی مقدس می سازند نگارین و قلمزده. باقی به گودالی می افتد و در آن می پوسد. آنگاه می گویند ظرف زیباست و باقی زشت. و من میگویم هم ظرف نازیباست و هم پس مانده چوب، چرا که دیگر چوب طبیعی در میان نیست. بلکه چیزهایی ساختگی و از شکل افتاده."

ناگاه چه سرد شدم. دستم به کار نمی رفت .....

پنجاه سال راه بروی و هوا بخوری و کار نسازی بهتر، تا چون استادت در فروبندی، بنشینی و قلم بزنی. و بگیر که بلند آوازه شدی. به بهای چه از کف دادنها. ونیازی نیست که هم رای چوانگ تسه هنر را سرچشمه تیره بختی بدانی.

سردی آفرینش هنری را دریاب. و پی کارت برو ..... چه آفتابی، و هوایی خوش. کوچه خلوت و پاک. نسیمی و غبار اندیشه برفت. از سردخانه هنر به درآمده بودم. و چه گرمایی همه جا. همه این تپش ها را در هنر می کشی و خاموش و سنگ می کنی. چشمه تماشا را می بندی تا بیافرینی. گردش این زنبور را دنبال نمیکنی، نیمه راه در پی واژه و آهنگ میگردی تا شعرت را بگویی. و چه ها که از دست نمیدهی. به تماشای این چینه ی آفتاب زده بیا و شاعر بی شعر بمان.

زمان باید تا به بلندیهای هنر رسی. تازه چه بهشتی در آن بالا؟ از پس نرده های حیاطی درختی بالا کشیده بود: مانیولیا. و خیالی که پیدا شد: اگر این درخت را ببرند و با چوبش صدها کنده کاری کنند، همه شان شاهکار هنر، رمز و تحرک یک برگ این را در آنها نخواهی یافت ... با این همه ، به خیابان  که رسیدم روبه روی نخستین رنگ فروشی ایستادم.


پ.ن: یادداشتی بود از سهراب. توکیو ۱۶ اکتبر.

پ.ن:  ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان خداوند شاعری که وارث آب و خرد و روشنی بود به ما عطا کرد.

یک روز دیر کردم اما سالروز آمدن سهراب و ماندگاری اش مبارک.

 

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 12:11 توسط خاطره| |